تبليغاتX
هفت شهر عشق
هفت شهر عشق
عمومی
کربلای صد تومانی

امروز برای روز اول محرم ميخواستم مطلبی در مورد امام حسن بنويسم ولی ديدم اگه يه داستان واقعی از يه عاشق حسين براتون بنويسم بهتره :
و اما داستان از اين قراره که همين چند وقت پيش که مرزها آزاد بود و هرکسی ميخواست خيلی راحت ميرفت کربلا توی اصفهان هم مثل همه شهرها کاروانها براه افتاده بودند و زوار امام حسين هم با هزينه خيلی کم به زيارت ميرفتن
يه روز توی اوج اين موقعيت يه اتوبوس توی شهر راه افتاده بود و شاگرد اوتوبوس فرياد ميزد کربلا صد تومن و مردم هم هرکس که آمادگی داشت به اين کاروان ملحق ميشد .
يه پسر بچه نوجوان هم اين مطلب رو شنيد و ....
ادامه    

                                           

 


                               

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1383ساعت 14:13  توسط احمد | 

طلوع خورشيد مبارک



فرارسيدن سالروز طلوع خورشيد انقلاب و تبرک خاک ميهن با قدوم مبارک امام خمينی (ره) و آغاز دهه فجر رو به شما تبريک  ميگم
و يادمون باشه که آن امام بزرگوار در وصيتشون فرمودند :
نگذاريد اين انقلاب بدست نا اهلان و نامحرمان بيفتد

دلت نميخواد يه کم به راديو گوش بدی ؟
خوب روشنش کن ديگه

2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم بهمن 1383ساعت 14:44  توسط احمد | 

عید عدیر مبارک



چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى
                       خداوند امر و خداوند نهى
 كه من شهر علمم،عليم در است 
                       درست اين سخن،گفت پيغمبر است
گواهى دهم كاين سخن راز اوست
                       تو گوئى دو گوشم به آواز اوست





2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1383ساعت 18:14  توسط احمد | 

طناب
داستان درباره کوهنورديست که ميخواست بلندترين قله را فتح کند بالاخره پس از سالها آماده سازي خود , ماجراجويي اش را آغاز کرد.
اما از آنجايي که اوازه فتح قله را فقط براي خود ميخواست , تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا بره .


او شروع به بالا رفتن کرد اما دير هنگام بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اينکه هوا تاريک شد .
سياهي شب بر کوه ها سايه افکنده بود و کوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود .
همه جا تاريک بود.
ماه و ستارگان پشت ابرها گم شده بودند .
و او هيچ چيز نميديد .
در حال بالا رفتن بود .
فقط چند قدمي با قله فاصله داشت که پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد.
در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناکي حس ميکرد جاذبه زمين او را در خود فرو ميبرد.
همچنان در حال سقوط بود ........
و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب و بد زندگي اش به ذهن او هجوم مي آوردند .....
ناگهان در ست در لحظه اي که مرگ را نزديک خود مي ديد حس کرد طنابي که به دور کمرش بسته شده , او را بشدت ميکشد .
ميان آسمان و زمين آويزان بود .......
فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينکه فرياد بزند :

خدايا کمکم کن ...........

ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد :
از من چه ميخواهي ؟
- خدايا نجاتم بده
- آيا يقين داري که من ميتوانم تو را نجات دهم ؟
- بله باور دارم که ميتواني
- پس طنابي که به کمرت بسته شده قطع کن .....
لحظه اي در سکوت سپري شد و کوهنورد تصميم گرفت با تمام قوايش طناب را بچسبد .
فرداي آنروزگروه نجات گزارش دادند که جسد يخزده کوهنوردي پيدا شده ....
در حالي که از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محکم چسبيده بودند .
فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين ............
من و شما چطور ؟
چقدر طنابمان را محکم چسبيده ايم ؟
آيا ميتوانيم رهايش کنيم ؟






2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1383ساعت 17:5  توسط احمد |